السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

435

تفسير الميزان ( فارسي )

در اينكه شخص مزبور مشرك بوده است ، و مشركينند كه منكر معادند ، در جوابت مىگوييم فرد مورد نظر مشرك به معناى بتپرست نبوده ، چون خودش در خلال گفتارش حرفهايى زده كه با اصول بتپرستى هيچ سازش ندارد مثلا از خداى تعالى به كلمه « ربى - پروردگارم » تعبير كرده و بتپرستان خدا را پروردگار انسان و إله و معبود او نمىدانند بلكه او را پروردگار پروردگاران ( رب الارباب ) و معبود خدايان خويش مىدانند . از سوى ديگر همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم وى به طور صراحت اصل معاد را انكار نكرده بلكه در آن ترديد نموده است ، و چون در باره آن فكر نكرده بود و از تفكر در باره معاد اعراض داشته لذا در وجود آن ترديد نموده است ، چون اگر انكار مىداشت مىگفت : « و لو رددت » و اينطور نگفت بلكه گفت : * ( « وَلَئِنْ رُدِدْتُ إِلى رَبِّي » ) * . و توبيخى كه در آيه به وى شده ، اين است كه وى دچار مبادى شرك شده بود ، يعنى در نتيجه نسيان پروردگار معتقد به استقلال خود و استقلال اسباب ظاهرى شده بود كه همين خود مستلزم عزل خداى تعالى از ربوبيت و زمام ملك و تدبير را به دست غير او دانستن است ، و اين خود ريشه و اصلى است كه هر فساد ديگرى از آن سر مىزند ، حال چه اينكه چنين شخصى به زبان موحد باشد و يا منكر آن ، و معتقد به الوهيت آلهه هم باشد . زمخشرى در ذيل جمله * ( « قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبِيدَ هذِه أَبَداً » ) * گفته - و چه خوب هم گفته : بيشتر اغنياء و توانگران از مسلمين را مىبينى كه اگر به زبان اقرار به شرك نمىكنند بارى زبان حالشان گوياى اين حقيقت است كه در دل ايمانى به خداى يگانه ندارند « 1 » . اين مرد با ايمان ادعاى رفيقش را با جمله * ( « أَ كَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاكَ رَجُلًا » ) * از اين راه باطل كرده كه وى را متوجه به اصل او كه همان خاك است نمايد ، و اينكه پس از خاك بودن به صورت نطفه ، و پس از آن به صورت انسانى تمام عيار و داراى صفات و آثارى گشته است . و همه اين اطوار به موهبت خداى تعالى بوده ، چون اصل او ، يعنى خاك ، هيچ يك از اين اطوار را نداشته و غير اصلش هيچ چيز ديگرى از اسباب ظاهرى مادى نيز چنين آثارى ندارد ، زيرا اسباب ظاهرى هم مانند خود انسان نه مالك خويشتن است ، و نه مالك آثار خويشتن ، هر چه دارد به موهبت خداى سبحان است . پس آنچه كه آدمى يعنى يك انسان تمام عيار و تام الخلقه از علم و قدرت و حيات و تدبير دارد ، و با تدبير خود اسباب هستى و طبيعى عالم را در راه رسيدن به مقاصدش تسخير

--> ( 1 ) تفسير كشاف ، ج 2 ، ص 722 .